باز هم مدرسه ، اما...

 

یادش بخیر...

/ 19 نظر / 66 بازدید
نمایش نظرات قبلی
جلال

باور کنید معلم ها به دانش اموزانی که پدرانشان شغلهای ساده تری دارند بیشتر احترام میگذارند

عارفه

سلام آره منم حالم گرفته شد [افسوس]

* ...Mr Wait *

اگر صخره در مسیر رود نباشد هیچگاه صدای آب قشنگ نیست پس از صخره های زندگیت غمگین نباش " کلام شیرین "

معین مرادی

خدایی حال گیری بود.اصلا کلا مهر حال گیریه دادا

مهدیه

لپ تاپم رو بردم نمایندگیش می گم ضربه خورده کار نمیکنه، یارو میگه ضربه فیزیکی؟!! پـَـَـ نــه پـَـَـــ بی محلی کردم یکم، ضربه روحـــی خورده!!

مهدیه

سلام.ووووووااااااااااااااااایییییییییییی م از 1 مهر و 14 فروردین اینقد بدم میاد..جون همیشه و افرادی رو میشناختم کع از لحاظ مالی رنج میبردن...ولی برخی از افراد انگارن انگار که اینام بجه ان و دل دارن.........بخاطر همین هیجوق خوشم نمیامد..ازطرفیم خودمونم درگیر کارا بوودیم.از یه طرفم این مدرسه گیر میدادب م ب بابا ب همه اعضای خانوادم ..که باید سرموقع مدرسه باشین..اه اه اه.....

مهدیه

واقا دلخراش بود این تصویر..........

مهدیه

راستی رفتی تو پیام نور!!!!!!!!!!!!!!!گلستان بیشتر منو یاد پیام نور میندازه..بدبختیه اونجا..م اونجا میخونم!!![گریه][گریه][گریه]فق زیاد بخون ک خوب ب و بموق تموم کنی درستو.راستی جی قبول شدی!!.انشاا..موفق شی.منم دعا کن.یاعلی

علیرضا

سسسسسسسسسسسسسسسسلام عکس فرزند شهید با مطلبشو برام لطف کنید ایمیل کنید

علیرضا

چه های ناسپاس (بیشترمون - بخونید هَمَمون - همینطوریمااااا) مرد رفته گر آرزو داشت برای یکبار هم که شده موقع شام با تمامی خانواده اش دور سفره کوچکشان باشد و با هم غذا بخورند . او بیشتر وقت ها دیر به خانه میرسید و فرزندانش شامشان را خورده و همگی خوابیده بودند . هر شب از راه نرسیده به حمام کوچکی که در گوشه حیاط خانه بود میرفت و خستگی و عرق کار طاقت فرسای روزانه را از تن می شست. تنها هم سفره او همسرش بود که در جواب چون و چرای مرد رفته گر ، خستگی و مدرسه فردای بچه ها و اینجور چیزها را بهانه می کرد و همین بود که آرزوی او هنوز دست نیافتنی می نمود . یک شب شانس آورد و یکی از ماشین های شهرداری او را تا نزدیک خانه شان رساند او با یک جعبه شیرینی و چند تا پاکت میوه قبل از چیدن سفره شام به خانه رسید . وقتی پدر سر سفره نشست فرزندان هر یک به بهانه ای با پدر شام نخوردند . دلش بدجوری شکست وقتی نیمه شب با صدای غذا خوردن یواشکی بچه ها از خواب بیدار شد و گفتگوی آنها را از آشپزخانه شنید : "چقدر امشب گشنگی کشیدیم ! بدشانسی بابا زود اومد خونه. با اون دستاش که از صبح تا شب توی آشغالهای مردمه . آدم حالش بهم میخوره باهاش غذا